تبليغاتX
بند 206
این وبلاگ به حال خود رها شد.
+تاریخ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:58 نویسنده Ajilibizz |

دوستش دارم...................می خوام یک بارم شده به چیزی فکر نکنم.زمونه منو به هر جا که دوست داشته باشه می تونه ببره.احساس سبکی می کنم.

 

فقط همین!

+تاریخ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 21:14 نویسنده Ajilibizz |

عید مثل بقیه سال ها بود.هیچ تغییری رخ نداده بود.همان آدم ها.....،امسال موقعی که سبزه رو به آب دادم آرزو های زیادی کردم و امیدوارم که سال دیگه مثل امسال نباشه.و من تو موقعیت فعلیم نباشم.

امیدوارم.........

+تاریخ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 18:25 نویسنده Ajilibizz |

بعضی مواقع دختر از این که تنهاست دلش می گیره و گریه می کنه و از خدا می خواد که کسی رو سر راهش قرار بده!
خدا کسی رو سر راهش قرار می ده،ولی دختر هنوز خوشحال نیست!دختر قبلن هم از خدا خواسته بود. اما کسائی رو که خدا سر راهش قرار داده بود رو به تخم خودش حساب نکرده بود.دختر بعد از مدتی از رفتار خودش پشیمان می شد.دختر این بار سعی کرد با بردباری رفتار کنه و سعی کنه خوشحال باشه.اما دختر باید با  خودش رو راست باشه،دختر اصلا تو این رابطه احساس خوبی نداشت.دختر غمگین بود حتی غمگین تر از مواقع تنهائی.
دختر گریه می کنه!

+تاریخ یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 23:24 نویسنده Ajilibizz |

فکر می کردم بلخره میاد،کسی که دوسش دارم،کسی که طی یک  اتفاق ساده با هم آشنا می شیم.کسی که من عاشقانه دوسش دارم و اونم منو.کسی که منو سفت می گیره تو بغلش و من می تونستم تمام ۲۵ سال زندگیمو براش درد و دل کنم.کسی که رابطمون فقط س.ک.س نیست.کسی که حتی س.ک.س مون هم اوج لذت باشه.در حال حاضر احساس می کنم زمان داره به سرعت برق وباد می گذره ومن منتظر بودم.......همیشه آرمان گرا فکر کردم به هیچ کس حتی اجازه اینکه خودش رو نشون بده ندادم.تو زندگیم اشتباه زیاد کردم.خیلی زیاد،آدمای خوبی رو از دست دادم که شاید الان می تونستیم کنار هم با صلح و صفا زندگی کنیم.کارم شده حسرت خوردن! دیگه نمی خوام اینطوری باشم
فکر می کنم وقتش رسیده آرزو هامو کنار بزارم و برای خودم خانواده داشته باشم! یه شوهر عصاب خورد کن و احتمالن چند تا توله سگه غر غرو،شاید بعدا به شوهرم خیانت کنم.شاید ازش جدا بشم.شاید وقتی که رفته ماموریت بره ته دره و من بیوه بشم و بچه هام یتیم!!!! شاید اصلا وقتی میام خونه با یه زن دیگه تو رختخواب ببینمش شاید اینطوری بهتر باشه کارم راحتر می شه!
همه چیز امکان داره،تو این دنیا همه چیز امکان داره.به جز آرزوهای من!
+تاریخ پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 22:23 نویسنده Ajilibizz |

روز های کسل کننده ای رو می گذرونم گرچه سعی می کنم که برای خودم سرگرمی ایجاد کنم،ویلونم رو از پشت کمد در آوردم و سعی می کنم یادم بیاد چه جوری با هاش کار می کنن! کتاب ۵۰۴ واژه رو می خونم! دنبال کار می گردم،انگاری برای یک مهندس مکانیک که فوق مدیریت بازرگانی داره کاری نیست! دارم فکر می کنم برای آزمون کارگزاری بورس بخونم، باید به پایان نامه هم فکر کنم!
شاید آخر یک معلم ویلون بشم(احتمالش قطعا ۵ درصد هم نیست به اندازه خدا فالش می زنم)
شاید یه مترجم بشم(احتمالش از بالائی بیشتر، آخر آخرش باید برم زیر نویس فیلم بنویسم!)
شاید هم کارگزار بورس بشم(احتمال این از همه قوی تره،یعنی می تونیم امید وار باشیم!)
شاید هم یک خانم خانه دار خوب بشم!
نمی دونم احساس می کنم برای موفق شدن به یک حامی احتیاج دارم.نبود؟

+تاریخ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 19:56 نویسنده Ajilibizz |

اولین باری که مستاجر شدیم من دبستان بودم؛اون موقع ها  اصلا وضع مالیمون خوب نبود؛بابا تا خر خره زیر قرض بود،آخه داشتیم یه خونه بزرگ می ساختیم؛همون خونه ای که سارا با لگد زد تو درش و درش سوراخ شد! نه خواهرم وحشی نبود! موقع بلوغش بود،بعدشم اون زمانا جو خونه خیلی بد بود،ما اون زمان آدمای فقیری بودیم!همون خونه ای که سارا رو دیواراش شرو ور نوشته بودو مستاجر بعدی اون خونه  که یه آقای دکتر بود که بابا می شناختش ،از بابا پرسیده بود سارا دخترتونه!
همون خونه ای که ما هر 4 تا خواهر فقط یک اتاق داشتیم و وسیله گرمائی تو اتاق یه علائدین قرمز بود،همون علائدینی که یه روز که من و سپیده داشتیم بازی می کردیم و سپیده پریده بود تو اطاق با شکم افتاده بود روش؛و من خودم رو مقصر می دونستم.تازه ردش هنوزم رو شکمش هست،همون خونه ای که سپیده یه گنجشک رو که از تو کوچه پیدا کرده بود آورده بود تو خونه و همون طوری که گردن جوجه رو گرفته بود با هم کارتون نگاه کرده بودن ولی بعد از کارتون از بس به گردنش فشار آورده بود خشک شده بود. خونمون یه انباری داشت که خیلی بزرگ بود یه روز که کسی نبود سارا رفته بود اون تو و داد میزد آجیلیبیز کمک کمک و منم از ترس نمیرفتم تو و فقط وایستاده بودم دم در و می گفتم سارا جون خوبی؟ البته اون داشت منو اذیت می کرد!

همون خونه ای که سمیرا خیلی کون سپیده رو شست چون اون موقع بچه بود برای همین همیشه فکر می کنه برای این کون شوئی حق مادری به گردن سپیده داره!
همون خونه ای که موقعی که من و سارا با هم رفته بودیم حموم سارا چون من تو حموم  سروصدا می کردم سفیداب هارو چپوند تو حلقم(لابد حقم بوده) و وقتی دید صدای من در نمیاد در حالی که به سرعت دهن من رو خالی میکرد میگفت آجیلیبز آجیلیبیز که علایم حیاتی من رو چک کنه! همون خونه ای که میرفتیم حموم  شامپو می ریختیم کف حموم و از این ور سر می خوردیم اون ور؛یه بارم من لیز خوردم و سرم خورد به کاشی های حموم و داشت خون میامد ولی چون خواهرام قسم دادن صدا ندم چون اگه مامان میفهمید کله هر 3 تا مون رو می کند سکوت کردم.آره همون خونه .........شاید سختی زیاد کشیدیم اونجا،اما دلم برای اون روزا تنگ شده؛زندگی حال و هوای دیگه ای داشت و همه کنار هم بودیم؛دلم تنگ شده برای سارا که الان اون سر دنیاست.دلم تنگ.............دلم تنگ....

+تاریخ چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 13:19 نویسنده Ajilibizz |

زندگی به قسمت های مختلفی تقسیم شده، زندگی جلو میره و میره و میره......،یه جائی میرسه که تو نگاه می کنی و می بینی که باهاش حرکت نکردی از قطار زندگی پرت شده بودی و نفهمیدی! کارهائی که تو اون دوره مقتضی سنت بود رو انجام ندادی،دو حالات پیش میاد یکی اینکه میگی گور باباش هر کار دوست داری انجام میدی،هر کاری عشقت می کشه،هر کاری که  به نظرت درسته! حالت دیگه هم اینه که غصه می خوری و میگی گذشت،زندگیم نابود شد! موندم کدومشون باشم؟ منی که افتادم پائین ،اونی که به آرنجشم نیست،یا اون افسردهه؟ یک سال ونیم زندگی من تو زاهدان تمام شد! نشستم تو کتابخونه و از پنجره نگاه می کنم،این قسمت از زندگیم چه طور بود؟ دلم برای اینجا تنگ می شه؟ آره تنگ می شه دلم برای دانشجو بودن تنگ می شه،دلم برای اینکه......دلم برای خیلی چیزا شاید تنگ بشه.اینقدری که الان بغض کردم.
یه قسمت دیگه شروع میشه مشکلم فقط اینه که احساس بزرگ شدن نمی کنم،واقعا نگران خودمم!!

+تاریخ جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 15:1 نویسنده Ajilibizz |

دلزده شدم از آدمای دورو برم،
دلگیرم  از خدا
+تاریخ دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 18:50 نویسنده Ajilibizz |

هم اکنون ما تو را خواهیم و تو را خوانیم و به امید نگاه رحمت تو دیده به آسمان دوخته ایم امید داریم که دست و دیده ما از درگاه رحمت الهی محروم باز نخواهد گشت.
+تاریخ سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 21:5 نویسنده Ajilibizz |